تبليغاتX
ღ.•*♥ خوبــــــ مــــــــن ♥*•.ღ

ღ.•*♥ خوبــــــ مــــــــن ♥*•.ღ

این بار قلم را به دست دلم می دهم...

GofTi:

Bia arezohayeman ra beneVisiM

va To sa'Ti neshasTi

neveshTio neveshTi

va man ba khaTereye asodeh sa'tha neshastam

va moshtaghane negahaT kardaM...

kaghazhayeman ra ja be ja kaRdiM

neveshtehaye To TOmaRy bod az arezoha

va MaN sahme kochaki bodam

dar miyane an hame khasteye To

kaghaz man ama sefid bod!!!

Porsidi:

pas arezohaye To koja hastand?

khandidam va GofTaM:

arezoye man neveshtani naBod

akhar To TanHa arezoye mani

khobe man

arezoye man ke bar avorde nashod

ama man har roz baraye arezohaye To 2a mikonam


نوشته شده در بیستم مرداد 1389ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط ღ.•*♥حسین حیدری♥*•.ღ|

PoRsidi :

az kodamin fasl BishTarin khatere ra dari?

GofTaM : az fasl aval, safheye aval

khandidi va GofTi : To hamishe pichideh harf mizani

sade beGo

fasle bahar ,mahe farVaRdiN

man khandidam

va To hargez nafahmidi manzore man

fasle asheghaneye avalin keTabi bod ke be man hadiye dadi

va roYe safheye avall an neveshTe bodi :


نوشته شده در شانزدهم مرداد 1389ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط ღ.•*♥حسین حیدری♥*•.ღ|

GofTi:

fekr mikoni ka30 betavaNad BishTar az man To ra 2st dashte bashad?

GofTam : nemidanam va nemikhaham ke bedanam

ama in ra midanam

ke hichkas na miTavanad va na khahad tavanest

bishTar az man To ra dost dashte bashad

khobe man

agar ma'ni jomleam ra hanoz nafahmideh bashi !!

yaghin daram

yeki az hamin rozhaye nazdiK khahi fahmid

نوشته شده در دهم مرداد 1389ساعت 8:27 بعد از ظهر توسط ღ.•*♥حسین حیدری♥*•.ღ|

GofTi : bayad jomalate asheghanehye To Ra bedozdam

GofTam: jomelaT man asheghane nisTand

in manam ke ashegham

GofTi:pas man bayad To Ra va eshghe To ra bedozdaM

man labkhand zadaM

va To hich vaghT nafahmidi ke eshgh dozdidani nist

khobe MaN

in rozha,arezo mikonam kash ashegh bodi

نوشته شده در نهم مرداد 1389ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط ღ.•*♥حسین حیدری♥*•.ღ|

khobe man

gahi aRezo miKonaM kash eshGh adamha ham, shabihe derakhthaye khormalo bod

,ke dar paeez barGhayeshan ra az dast midahand

,ama,

aMa eshgheshaN be bar mineshinad va zibayi Miafarinand

نوشته شده در هشتم مرداد 1389ساعت 3:18 بعد از ظهر توسط ღ.•*♥حسین حیدری♥*•.ღ|

dobare bargashTam ke benevisam

in bar dg copy paste ni

dast nevise

del nevise

harfe dele

ghalam daste ghalbame

bekhonid asheghan

bekhonid . be name uo. ke noor ast . mibarad va mibakhshad ..

taghdim mikonam be taranehaye sakeT ,sho'lehaye khamosh, faryadhaye bi seda ,tofanhaye aram , va ey kashhaye mandeGar

نوشته شده در هشتم مرداد 1389ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط ღ.•*♥حسین حیدری♥*•.ღ|

http://www.reporter.ir/archives/84/2/002828.php

http://www.itna.ir/archives/article/001972.php


نوشته شده در بیست و هشتم آذر 1388ساعت 5:56 بعد از ظهر توسط ღ.•*♥حسین حیدری♥*•.ღ|

مي گويند مرد جواني نزد معلم بزرگ و خردمندي رفت و گفت: «مي‎خواهم براي راه يافتن به سوي خدا پيرو شما باشم» معلم گفت:‌ «خوب، بايد طلاي زيادي به من بدهي اگر برايم طلا بياوري، مي‏تواني مريد من باشي و من هر چه نياز داشته باشي به تو خواهم آموخت.»

جوينده گفت: «اما من طلائي ندارم.»

معلم پاسخ داد: «پس برو و آن را بدست بياور»

پس جوينده رفت و چند سال كار كرد تا مقدار طلاي زيادي بدست آورد. وقتي كه فكر كرد به اندازة كافي طلا دارد، آن را برداشت، پيش پاي استاد گذاشت و گفت: «بفرمائيد، حالا به من آموزش مي‏دهيد؟»

فرزانه گفت: «اين طلا به كار من نمي‏آيد زيرا هرگاه كه بخواهم بركات خداوند در دامان من است. اگر تو از تجارب زندگي خود در هنگام جمع كردن اين طلا چيزي نياموخته اي، پس من هم چيزي براي ياد دادن به تو ندارم!»

نوشته شده در پنجم آذر 1388ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط ღ.•*♥حسین حیدری♥*•.ღ|

وقتي موسي (ع) به آسمان رفت تا بخشي از کتاب مقدس را بنويسد ، قادر متعال از او خواست بالاي برخي حروف تورات ، تاجهايي نقش کند.موسي (ع) پرسيد :

 خالق هستي اين تاجها به خاطر چيست؟ خداوند پاسخ داد : زيرا صد نسل ديگر ، مردي به نام اکيوا ، معناي حقيقي اين نقش ا را فاش خواهد کرد .

موسي گفت : تفسير اين مرد را نشانم بده . خداوند موسي (ع) را به آينده برد و او را در کلاس درس اکيواي روحاني گذاشت. شاگردي پرسيد : استاد ، اين تاج ها براي چه بالاي بعضي از حروف نقش شده اند ؟ اکيوا گفت:

 ((نمي دانم . فکر مي کنم موسي هم نمي دانست . اما او از بزرگترين پيامبران بود و اين کار را کرد که نشان دهد با وجود آن که نمي توانيم تمامي دستورات خداوند را بفهميم ، بايد آن چه را که مي خواهد انجام بدهيم . )) و موسي از پروردگار عذر خواست .

نوشته شده در یازدهم آبان 1388ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط ღ.•*♥حسین حیدری♥*•.ღ|

پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت ميكرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد:

هي پيري ! مردم اين شهر چه جور آدمهاييند؟

پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟

گفت: مزخرف !

پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور

بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد.

پيرمرد باز هم از او پرسيد :مردم شهر تو چه جوريند؟

گفت: خب ! مهربونند.

پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور !

بازی جذاب تراوین کلیک کن

نوشته شده در بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط ღ.•*♥حسین حیدری♥*•.ღ|

پرسيدم چرا گريه مي کني ؟

گفت دلم گرفته تحمل نا مهربوني ها رو ندارم.

.گفتم ولي زندگي برا من قشنگه ، سختي هامو يه پيام از طرف خدا مي دونم ، دردامو هيچ وقت بزرگ نمي دونم ، از هر فرصتي برا شادي و خنده و خوشي استفاده مي کنم ، دلمو پره از اميد ، مگه ديروز که اين همه غصه خوردي امروز اتفاقي افتاد ؟ ولي لذت شادي و دلخوشي من سالهاست که با منه .

نفس عميقي کشيد و گفت اشتباه مي کني ، زندگي فقط خنده نيست ، خيلي موقه ها بايد گريه کرد تا معني خنده رو فهميد ، درک شادي بدون غصه ممکن نيست . بايد معني شب  رو درک کني تا روز رو با تمام وجودت احساس کني . زندگي نصفش خنده است و نصفش غم و ...

نگاهي به قيافه من کرد و بلند شد و رفت .

و من ساعتها درباره حرفش فکر کردم ...و در آخر به طرز فکرش خنديدم . !

نوشته شده در بیست و دوم مهر 1388ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط ღ.•*♥حسین حیدری♥*•.ღ|

سلام

بعد از ماهها دوباره مي خواهم بنويسم .در اين مدت که نبودم اتفاقات زيادي رخ داده .تجربه هايي داشتم که بعضي هاشان يک بار در تمام طول عمر يک شخص اتفاق مي افتند.

حال مي نويسم ، خواه کسي بخواند خواه نخواند . بداند يا نداند .

اگر «او» نخواند گله اي نيست . «او» خود نيروي نوشتن است . چشمه جوشان ذهن ، پس «او» خود منت است و اگر بخواند باز هم منت است و چه زيباست بودن و نبودنش که در هر حال منت است و لطف از «او» به من کوچک و ناچيز .

حرفهاي دلم را براي «او» مي نويسم و از «او» براي دل خودم.

از غايت عشق مي خواهم ياري ام کند ، تا عشق «او» را تباه نکنم . از «او» به او برسم . او که اين موهبت را به من و «او» داد ، او که عشق را درصورت «او» بر من نماياند و او که من و «او» را آفريد تا او را بپرستيم .

از او مي خواهم نگاهم کند و دست به آسمانش مي گيرم و سجده گاه سحرگاهم را با آواز قنوت سنگين مي کنم .

 

از شما دوست مهربانم تشکر مي کنم که زحمت مي کشي و سر مي زني .

نوشته شده در هفدهم مهر 1388ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط ღ.•*♥حسین حیدری♥*•.ღ|

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ...
در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!
زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...
شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت:
اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم !


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دهم مهر 1388ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط ღ.•*♥حسین حیدری♥*•.ღ|

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.
اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند:

«ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»
استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....

آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.

سپس ورقه را برگرداندند تا به سوالی که 95 نمره داشت پاسخ بدهند.

سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود؟!

نوشته شده در سی و یکم شهریور 1388ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط ღ.•*♥حسین حیدری♥*•.ღ|

برگشتم
نوشته شده در دوم مرداد 1388ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط ღ.•*♥حسین حیدری♥*•.ღ|



Design By : RoozGozar.com

امكانات سايت