ღ.•*♥ خوبــــــ مــــــــن ♥*•.ღ
این بار قلم را به دست دلم می دهم...
Bia arezohayeman ra beneVisiM va To sa'Ti neshasTi neveshTio neveshTi va man ba khaTereye asodeh sa'tha neshastam va moshtaghane negahaT kardaM... kaghazhayeman ra ja be ja kaRdiM neveshtehaye To TOmaRy bod az arezoha va MaN sahme kochaki bodam dar miyane an hame khasteye To kaghaz man ama sefid bod!!! Porsidi: pas arezohaye To koja hastand? khandidam va GofTaM: arezoye man neveshtani naBod akhar To TanHa arezoye mani khobe man arezoye man ke bar avorde nashod ama man har roz baraye arezohaye To 2a mikonam az kodamin fasl BishTarin khatere ra dari? GofTaM : az fasl aval, safheye aval khandidi va GofTi : To hamishe pichideh harf mizani sade beGo fasle bahar ,mahe farVaRdiN man khandidam va To hargez nafahmidi manzore man fasle asheghaneye avalin keTabi bod ke be man hadiye dadi va roYe safheye avall an neveshTe bodi : fekr mikoni ka30 betavaNad BishTar az man To ra 2st dashte bashad? GofTam : nemidanam va nemikhaham ke bedanam ama in ra midanam ke hichkas na miTavanad va na khahad tavanest bishTar az man To ra dost dashte bashad khobe man agar ma'ni jomleam ra hanoz nafahmideh bashi !! yaghin daram yeki az hamin rozhaye nazdiK khahi fahmid GofTam: jomelaT man asheghane nisTand in manam ke ashegham GofTi:pas man bayad To Ra va eshghe To ra bedozdaM man labkhand zadaM va To hich vaghT nafahmidi ke eshgh dozdidani nist khobe MaN in rozha,arezo mikonam kash ashegh bodi gahi aRezo miKonaM kash eshGh adamha ham, shabihe derakhthaye khormalo bod ,ke dar paeez barGhayeshan ra az dast midahand ,ama, aMa eshgheshaN be bar mineshinad va zibayi Miafarinand
in bar dg copy paste ni dast nevise del nevise harfe dele ghalam daste ghalbame bekhonid asheghan bekhonid . be name uo. ke noor ast . mibarad va mibakhshad .. taghdim mikonam be taranehaye sakeT ,sho'lehaye khamosh, faryadhaye bi seda ,tofanhaye aram , va ey kashhaye mandeGar جوينده گفت: «اما من طلائي ندارم.» معلم پاسخ داد: «پس برو و آن را بدست بياور» پس جوينده رفت و چند سال كار كرد تا مقدار طلاي زيادي بدست آورد. وقتي كه فكر كرد به اندازة كافي طلا دارد، آن را برداشت، پيش پاي استاد گذاشت و گفت: «بفرمائيد، حالا به من آموزش ميدهيد؟» فرزانه گفت: «اين طلا به كار من نميآيد زيرا هرگاه كه بخواهم بركات خداوند در دامان من است. اگر تو از تجارب زندگي خود در هنگام جمع كردن اين طلا چيزي نياموخته اي، پس من هم چيزي براي ياد دادن به تو ندارم!» خالق هستي اين تاجها به خاطر چيست؟ خداوند پاسخ داد : زيرا صد نسل ديگر ، مردي به نام اکيوا ، معناي حقيقي اين نقش ا را فاش خواهد کرد . موسي گفت : تفسير اين مرد را نشانم بده . خداوند موسي (ع) را به آينده برد و او را در کلاس درس اکيواي روحاني گذاشت. شاگردي پرسيد : استاد ، اين تاج ها براي چه بالاي بعضي از حروف نقش شده اند ؟ اکيوا گفت: ((نمي دانم . فکر مي کنم موسي هم نمي دانست . اما او از بزرگترين پيامبران بود و اين کار را کرد که نشان دهد با وجود آن که نمي توانيم تمامي دستورات خداوند را بفهميم ، بايد آن چه را که مي خواهد انجام بدهيم . )) و موسي از پروردگار عذر خواست . هي پيري ! مردم اين شهر چه جور آدمهاييند؟ پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟ گفت: مزخرف ! پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد. پيرمرد باز هم از او پرسيد :مردم شهر تو چه جوريند؟ گفت: خب ! مهربونند. پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور ! گفت دلم گرفته تحمل نا مهربوني ها رو ندارم. .گفتم ولي زندگي برا من قشنگه ، سختي هامو يه پيام از طرف خدا مي دونم ، دردامو هيچ وقت بزرگ نمي دونم ، از هر فرصتي برا شادي و خنده و خوشي استفاده مي کنم ، دلمو پره از اميد ، مگه ديروز که اين همه غصه خوردي امروز اتفاقي افتاد ؟ ولي لذت شادي و دلخوشي من سالهاست که با منه . نفس عميقي کشيد و گفت اشتباه مي کني ، زندگي فقط خنده نيست ، خيلي موقه ها بايد گريه کرد تا معني خنده رو فهميد ، درک شادي بدون غصه ممکن نيست . بايد معني شب رو درک کني تا روز رو با تمام وجودت احساس کني . زندگي نصفش خنده است و نصفش غم و ... نگاهي به قيافه من کرد و بلند شد و رفت . و من ساعتها درباره حرفش فکر کردم ...و در آخر به طرز فکرش خنديدم . ! سلام بعد از ماهها دوباره مي خواهم بنويسم .در اين مدت که نبودم اتفاقات زيادي رخ داده .تجربه هايي داشتم که بعضي هاشان يک بار در تمام طول عمر يک شخص اتفاق مي افتند. حال مي نويسم ، خواه کسي بخواند خواه نخواند . بداند يا نداند . اگر «او» نخواند گله اي نيست . «او» خود نيروي نوشتن است . چشمه جوشان ذهن ، پس «او» خود منت است و اگر بخواند باز هم منت است و چه زيباست بودن و نبودنش که در هر حال منت است و لطف از «او» به من کوچک و ناچيز . حرفهاي دلم را براي «او» مي نويسم و از «او» براي دل خودم. از غايت عشق مي خواهم ياري ام کند ، تا عشق «او» را تباه نکنم . از «او» به او برسم . او که اين موهبت را به من و «او» داد ، او که عشق را درصورت «او» بر من نماياند و او که من و «او» را آفريد تا او را بپرستيم . از او مي خواهم نگاهم کند و دست به آسمانش مي گيرم و سجده گاه سحرگاهم را با آواز قنوت سنگين مي کنم . از شما دوست مهربانم تشکر مي کنم که زحمت مي کشي و سر مي زني . زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشکهایش را پاک میکرد و فنجانی قهوه مینوشید پیدا کرد ... چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. «ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.» آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوالی که 95 نمره داشت پاسخ بدهند. سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود؟!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در حالی که داخل آشپزخانه میشد پرسید: چی شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!
زن که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...
شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
زن در حالی که روی صندلی کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم !
:ادامه مطلب:![]()
اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند:
استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....
![]()
| Design By : RoozGozar.com |

